زيباترين آشتي
غروب غمگين يكي از روزهاي سال 1386، هيچگاه از خاطرم پاك نمي شود. آن روز غرق در افكارم بودم و سكوت عجيبي در فضاي دفترخانه حاكم بود. صداي قدم هاي سنگيني از پله ها به گوش مي رسيد.
زن و مرد جواني همراه دختري كم سن و سال با ناراحتي پاي در دفترخانه گذاشتند تا حكم جدايي ميانشان به اجرا درآيد. اندوه از چهره هايشان پيدا بود. از گفته هايشان مشخص شد هردو كارمند و تحصيلكرده هستند.
علت را پرس وجو كردم مرد با لحني عصباني و با صداي بلند گفت: به توافق رسيده ايم كه از يكديگر جدا شويم.
ناگهان دختر، با شنيدن صداي پدر، به گريه افتاد و به شدت گريه كرد. هرچه سعي در آرام كردن دختر داشتم فايده اي نداشت. دلم به حال او مي سوخت، شروع به نصيحت آنها كردم، اما باز هم نتيجه اي نگرفتم، آنها تصميم عجولانه شان را گرفته بودند و هر لحظه منتظر اجراي حكم بودند. دختر بيچاره آنقدر گريه كرد كه نزديك بود بيهوش شود.
چند ساعتي گذشت و دختر همچنان به گريه كردن ادامه داد تا اين كه بعد از گذشت مدتي دل پدر و مادرش به رحم آمد و تصميم گرفتند به خاطر زندگي فرزندشان دست از اين كار اشتباه بردارند و در دفترخانه از دخترشان، عذرخواهي كردند و به اشتباه شان پي بردند و به سوي ساختن آينده روشن فرزندشان به راه افتادند.